در مقام طلب

۱۵ مطلب با موضوع «کلاسیک» ثبت شده است

دور شو از برم ای زاهد و بیهوده مگوی / من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

حافظ

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست / تا غمت پیش نیاید، غم مردم نخوری

سعدی

این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم

ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم

از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم

گر تیشه بر دستم فتد بتهای آزر بشکنم

امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم

گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم

گر کژ بسویم بنگرد گوش فلک را برکنم

گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم

چون پای بر گردون کشم نو چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا

من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم

من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم

تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم

من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام

باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم

گر شمس تبریزی مرا گوید که هی آهسته شو

گویم که من دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم


مولانا

هر که افزون گشت  سیم وزرش / زر نباریده از آسمان بر سرش
از کجا جمع کرده این زر و مال / یا خودش  دزد بوده یا پدرش

سعدی

گفتم لب تو را: که دل من تو برده‌ای!

گفتا: کدام دل؟ چه نشان؟ کی؟ کجا؟ که برد؟


سعدی

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

سعدی

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

حضرتِ حافظِ جان

اجرای خصوصی شجریان با بیگجه خانی

عروسی نسرین شجریان

۱۷ فروردین ۶۵

بیات ترک





زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

(حضرتِ حافظِ جان)

بر رهگذرم هزار جا دام نهی

گویی که بگیرمت اگر گام نهی 

یک ذره ز حکم تو جهان خالی نیست

حکمی تو کنی و عاصی ام نام نهی

خیام

عید نمی دهد فرح

بی نظرِ هلال تو


مولانا